خانم دکتر شیرزادی در سال های دهه 50 در حالی که شش کلاس سواد داشت، به کار معلمی مشغول شده بود و به گفته خودش بسیار به این کار علاقه داشت. ایشان متولد شهر گیلان غرب و از ایرانی های کرد تبار هستند. متاسفانه در دهه 60 بنا به برخی از سیاست ها، ایشان و بانوانی مانند ایشان را از آموزش و حتی حق تحصیل محروم می کنند. اما همین جاست که گفته اند: «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد...»

خانم دکتر شیرزادی که راه ادامه تحصیل در ایران را بر خود بسته می بیند و از کار مورد علاقه خود نیز محروم شده است، در آن سال های جوانی با خود می اندیشد: که زمان دارد می گذرد و او چه کار می تواند بکند؟ تصمیم می گیرد و برای ادامه تحصیل، راهی کشور آلمان می شود. اما به قول خودش با این اندیشه:

«رفتم تا دانشی را کسب کنم که دیگر کسی نتواند به من بگوید چه بکنم چه نکنم؟ رفتم تا باز گردم و کشورم را بسازم. رفتم چیزی بخوانم و بیآموزم که جدید باشد و کسی بیهوده در آن نظر ندهد. رفتم تا به جایی برسم که برای خودم کار کنم...»

خانم دکتر می گوید: «خوب یادم هست که در آن موقع ما تراکتور را جایگزین گاو کرده بودیم اما در مدیریت هیچ تغییری نداده بودیم. چون دانش این کار را نداشتیم و من رفتم تا دانش جدید را بیآموزم و به کشورم بازگردم برای خدمت و ساختن این مملکت که دوستش دارم...»

خانم دکتر پس از رسیدن به کشور آلمان متوجه می شود که مدرک تحصیلی قابل قبولی ندارد و نمی تواند راهی دانشگاه بشود. یک نفر به او می گوید: «چرا از اول دیپلم نمی گیری؟» و او با خود می اندیشد که زمان دارد می گذرد چه حرکت بکند چه نکند. پس می رود و از اول دیپلم می گیرد و بعد راهی دانشگاه می شود. لیسانس می گیرد و با بحث محیط زیست و کشاورزی نوین آشنا می گردد. با ارتباط میان بازیافت زباله و کشاورزی پایدار آشنا می شود.

به ایران باز می گردد و پیشنهاد طرح بازیافت زباله را در ایران می دهد. اما با استقبال مواجه نمی شود. مسئولان به او در چشم یک زن می نگرند و حرف اش را گوش نمی دهند. اما عشقی که به وطن دارد و هدف اش او را در راه از میان برداشتن موانع یاری می کند.

خانم دکتر شیرزادی می گوید: «من شیرزنم، تو روبهک...» من ایرانی ام و آمده ام برای بحث و کار...

ایشان متوجه می شود که دانش کافی را برای بحث و متقاعد کردن مسئولان ندارد. پس دیگر بار به آلمان باز می گردد برای گرفتن مدرک دکتری و تخصص و کسب اعتماد به نفس و توان مبارزه و جلب اعتماد دیگران و مسئولان.

خانم دکتر می گوید: «مبارزه کردم و موفق شدم... جهانی فکر کنید، منطقه ای عمل کنید.»

خانم دکتر شیرزادی دوباره به ایران باز می گردد اما این بار با تخصص کامل و با بسیاری از شهردار ها صحبت می کند و تنها شهرداری کرمانشاه با طرح او موافقت می کند: طرح بازیافت پسماند (به گفته ایشان بهتر است بجای واژه عربی زباله، از واژه ایرانی پسماند استفاده کنیم.)

کار به جایی می رسد که امروز 100% پسماند شهر کرمانشاه بازیافت می شود. دیگر دفن زباله در این شهر وجود ندارد. دیگر شیرابه ای وارد زمین پاک نمی شود. از بازیافت این پسماند ها نیز سوخت کارخانه سیمان کرمانشاه تامین می شود، کود کشاورزی مناسب برای کشاورزان در دسترس آنان قرار می گیرد و... و بیش از 700 شغل ایجاد می شود...

در اینجا خانم دکتر شیرزادی از سخن درباره کارش می کاهد و به مسئله مهمتری می پردازد. عین جمله های خانم دکتر به شرح زیر است:

ما امروز خیلی چیزها را وارد می کنیم. ما امروز یک مصرف کننده بزرگ هستیم. اما ما نمی توانیم چند چیز را هرگز وارد کنیم: محیط زیست، خاک، آب، بهداشت و سلامتی

ما در کشور ایران 1% جمعیت کل جهان را داریم، 7 % تمامی ذخایر جهان را در اختیار داریم، اما در شاخص توسعه یافتگی رتبه 85 ام را به خودمان اختصاص داده ایم و این هم به این خاطر است که از سه شاخص توسعه یافتگی کشورها (وضعیت درآمد سرانه افراد، سطح سواد و امید به زندگی)، ما تنها از نظر تعداد جمعیت تحصیل کرده رتبه بالایی را داریم وگرنه امروز جایگاه مان از نظر شاخص توسعه یافتگی در انتهای جدول کشورهای جهان بود.

متاسفانه ایران رتبه 10 ام کشورهای تخریب کننده محیط زیست را در دنیا به خودش اختصاص داده است.

در اینجا خانم دکتر شیرزادی به شعر سعدی اشاره می کند که : «من گنگ و خواب دیده و عالم تمام کرد...»

خانم دکتر با بغضی که گلویش را گرفته از فرهنگ و تاریخ ایران و ایرانی سخن می گوید:

فرهنگ محیط زیست از کشور ایران برخاسته است. ما روز نیآزردن چهار گوهران (آب، باد، خاک، آتش) را در کارنامه ایرانی های باستان داریم. یعنی دوم اردیبهشت که امروز دنیا آن را روز زمین پاک می خواند. ما حتی مرده هایمان را دفن نمی کردیم تا زمین آلوده نشود. ما به درختان احترام می گذاشتیم. ما، ما، ما، ما...

اما افسوس که امروز ایران 14 امین تولید کننده گاز های گلخانه ای در بخش صنعت، 13 امین تولید کننده گازهای گلخانه ای در بخش ترابری و 6 امین تولید کننده گازهای گلخانه ای در بخش کشاورزی در جهان است.

افسوس که ما که ایرانی مان می خوانند، روزانه 50 هزار تن زباله تولید می کنیم و تنها کمتر از 8 درصد آن طبق آمارهای البته غیر قابل اعتماد بازیافت می شود.

خانم دکتر می گوید: «سرمایه من علم من بوده، دانشی که کسب کرده ام. با آن خواستم مسئولین را توجیه کنم، کسی قبول نکرد. خودم دست به کار شدم. شرکت بازیافت زباله زدم و بالاخره شهرداری کرمانشاه را با خود همراه کردم و حالا طرح های دیگری دارم برای بازیافت تمامی زباله های شهر های ایران و حتی تهران که شهرداری بزرگترین مشکل اش همین زباله هاست و نمی خواهد کاری برای پیشگیری اش بکند. فقط می خواهد فکری برای دفن اش بکند!؟

ما در کشورمان فرهنگ پیشگیری را فراموش کرده ایم. چرا باید زباله ها را یک جا جمع کنیم و بعدا برایش دنبال راه حل بگردیم؟ حالا که می شود از اول جلوی جمع شدن اش را گرفت و حتی از آن برای کود و سوخت و... استفاده کرد؟

ما خودمان را فراموش کرده ایم. ما فراموش کرده ایم که ایرانی هستیم.

بیآیید یاد بگیریم و یاد بدهیم که دوباره ایرانی باشیم...

اگر بخواهیم می توانیم... ایرانی باور کن که می شود کاری کرد...

تو فقط دوباره ایرانی باش...

 

راستی تا یادم نرفته، بنویسم که همسر خانم دکتر آلمانی است و جالبی این مسئله در این است که وقتی این آقا از خانم دکتر خواستگاری می کند، خانم دکتر شیرزادی با غیرت و تعصبی که برای ایران دارد به او می گوید شرط ازدواج با او این است که به ایران بیآیند و در ایران زندگی کنند زیرا که ایران وطن اوست. وطنی که دوستش دارد...

تقدیم به خانم دکتر هایده شیرزادی


www.svec.ir